أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

62

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

مرفق و منتهى مىشود بجانب مشط از پيش خنصر و اعلاى اين دو فرد ابتدا مىكند از اجزاى سفليه از عضد و در ميان موضع مذكور درمىآيد و آن را دو طرف مىباشد كه با يكديگر بتقاطع صليبى تقاطع كرده‌اند باز يكديگر متصل شده‌اند در موضع كه ميان سبابه وسطى بود و چون اين دو عضله حركت كنند باهم بسبابه و وسطى هر دو منقبض گردند و چون حركت كنند باهم قوابض و بواسط از ايشان فعل كب و بطح پديد آيد و هرگاه كه حركت كنند هر دو از قابضه و باسطه برابر برور آب بلكه عضله كه متصل بود بمشط در قدام خنصر اگر حركت كند تنها كف را منقلب سازد و اگر معاونت كند او را عضله ابهامى كه ذكر كرده شود تقلب كف تمام مىشود با بطح آن و عضله كه متصل بود برسغ پس ابهام هرگاه تنها حركت كند كف را انكباب شود اندكى ازو و اگر با عضلهء خنصرى حركت كند او را انكباب تمام مىشود - فصل بستم در تشريح عضل حركت اصابع دست بدانكه عضله محركه مر اصابع دست را بعضى از آنها در كف دست باشند و بعضى از انها در ساعد دست باشند و اگر اين هر دو قسم جمع شوند در كف دست دست سنگين مىشود به بسيارى گوشت عضله و اگر بجاى عضلات ساعد عضلات رسغ را دور كند موجب طول اوتار عضلات رسغى مىشود بضرورت و پس گرد برآيد بر او اغشيه كه از جميع نواحى بجانب او مىآيد و اوتار او را مستدير كردند و قوى بىاستعراض مىشوند از براى تجويد بر اشتمال اعضاى متحرك و جميع عضلات باسطه مر اصابع را موضوع مىباشند بر ساعد و همچنين عضلاتى كه متحرك اصابع باشند بجانب اسفل پس از جمله عضلات باسطه عضله باشد كه موضوع بود در وسط ظاهر ساعد كه از جزء مشرف از راس العضد از جانب اسفل رسيده است و ارسال مىكند بجانب اصابع اوتار خود را تا آنها اصابع را منبسط سازند اما عضله مميله مر اصابع را بجانب اسفل سه عضله بود بعضى از آنها متصل بود بعضى از جانب باسطه پس يك عضله روئيده است از جزء اوسط از راس العضد از جانب وحشى ميان دو زائده او و ارسال دو وتر مىكند بجانب بنصر و خنصر و يكى ازين جمله عضله باشد مضاعف كه آن عضله دو عضله باشد ازين سه عضله كه ابتدا كرده است از دو زائده عضد مائل به داخل و از زير زند اسفل و ارسال مىكنند دو وتر را بجانب وسط و بجانب سبابه و دوم از ان سه كه سوم آن دو عضله باشد كه مذكور از مضاعفه ابتدا كرده است از اعالى زند اعلى و ارسال مىكنند وترى را بجانب ابهام و در نزديك اين عضلهء سوم عضله ديگر بود كه يكى از دو عضله مذكور بود در تحريك عضل رسغ و منشأ اين عضله از موضع وسطى بود از زند اسفل و وتر اين عضله دور مىكند اصبع ابهام را از سبابه و اما عضله قابضه پس بعضى از آنها بر ساعد بود و بعضى از انها در باطن كف و اما آنچه بر ساعد بود پس او را سه عضله دانسته‌اند بعضى از آنها بر بالاى ديگرى به ترتيب در ميان ساعد و اشرف آنها آن عضلى بود كه در زير همه بود و متصل بود بزند اسفل از جهت آنكه فعل اين عضله اشرف از فعل ديگر عضلات بود پس بدين سبب موضع او را احر ساختند در زير ديگرها تا آفت به او دير رسد بلكه نرسد و ابتداء اين عضله مدفونه از ميان سر عضد باشد از جانب وحشى مائل به داخل بعد از ان نفوذ مىكند و مستعرض مىشود وترا و منقسم مىگردد به پنج وتر كه هر وترى از ان از اوتار در باطن اصبعى بود از اصابع پس آنچه بجانب چهار اصبع مىآيد هركدام از آنها قبض مىكنند مفصل اول و سوم را از اصابع يد اما قبض مفصل اول از جهت آنكه به او مربوط بود و در آنجا ملتفت شده است با او و اما مفصل سوم از جهت آنكه سر اين اوتار منتهى مىشوند بجانب آن و متصل مىشود به او و اما عضله نافذه در اصبع ابهام پس او را فعل آن بود كه مفصل دوم و سوم را از ان قبض كند از جهت آنكه متصل شده است اين دو متصل و عضله دومى كه بر بالاى اين عضلات بود از ان عضلات اصغر بود و ابتدا مىكند از راس العضد و متصل مىشوند بزند اسفل اندكى و مستمر مىشوند بر حد مستبطنه مشترك ميان جانب وحشى و جانب انسى و آن سطح فوقانى بود از زند اعلى و چون برسد بناحيه ابهام ميل مىكند به داخل و ارسال مىكند وتر بر آن جانب مفاصل اصبع وسطى از اصابع اربع تا قبض كند او را او بجانب ابهام نمىآيد مگر شعبه كه نه وتر او بود و ليكن از موضع ديگر مىآيد و منشأ عضله اولى بعد از ابتداى عضله مركز بود و آن از راس زند اسفل و اعلى بود و منشأ عضله ثانيه از راس زند اسفل بود و گاه باشد كه فعل ابهام در انقباض بيك عضله مختص شود و اما چهار اصبع ديگر هركدام ازينها منقبض مىشوند به دو عضله از جهت آنكه